تبليغاتX
 خـاطـــره

مهربانی!؟

 

 مهربانی را اگر قسمت کنیم ، من یقین دارم به ما هم می رسد

 دستهامان را اگر بالا بریم ، مطمئنم تا خدا هم می رسد

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت


سال نـو مبـارک

 

زرتشت بیـا  که بـا  تـو امیـد آیـد

شب نیز صدای پای خورشید آید

تـاریـخ  اگـر  دوبـاره تکـرار شـود

آدم بـه طـواف تخت جمشید آید

 

آغاز سال ۷۰۳۱ میترای آریایی ، ۳۷۴۷ زرتشتی ، ۲۵۶۸ شاهنشاهی و ۱۳۸۸ خورشیدی بر شمـا همـایــون بــاد

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 2 فروردین1388 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت


یک خبر توپ

 

ایران ۳۰ استان دارد ولی احمدی نژاد در ۳۲ استان بیشترین رای را خواهد داشت

متن خبر را خبرگزاری فارس از زبان سخنگوی جبهه پیروان خط امام و رهبری آورده است حتما بخوانید

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 20 اسفند1387 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت


به خاطر تو

 

تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش می داری ، درست مثل این می مونه که کسی رو که تا حالا ندیدی  بخوای به خاطر بیاری ، امکان داره؟؟

گوته: فاصله گرفتن از آدمهایی که دوستشان داریم بی فایده است ، زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست

 

زرتشت: عاشق عشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز ، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

 

جرج آلن: اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلبها با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند. 

 


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 12 اسفند1387 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت


تمنای غریب

 

نزدیکترین نفسهایم با دورترین آرزوهایت گره خورد

 

آن هنگام که در حریم ناب دلتنگی ات قدم زدم

 

و چشمهایم برای غصه دل مهربانت ترانه سر داد.

 

ای تمنای غریب دل  بیا تا به سردی فاصله ها عادت نکنیم 

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 4 اسفند1387 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت


 

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختیهاست

یک نفر همسفر سختیها

چشم تا بـــاز کنیم

عــمــــر مــــا میـگــذرد

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت


چــه میـدانـی؟

 

گاهی بی هیچ دلیلی اشک میریزم!

شاید عاشق تمام دلتنگی ها   شدم...

دلم میگیرد!   از چه؟     نمیدانم!!

میدانم که میخواهم بفهمی که

من هیچ وقت بی دلیل اشک نمیریزم!!!

 


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 28 دی1387 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت


بـه کـجــا میـروی؟؟

 

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام ،

نمی دانم وقتی که تو آرام در نگاهم نشستی شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به آینه گره می خورد، جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدائی ...

باید رها شوی

و بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم،

کمی آرامتر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانیت قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیائی

کدامین دست گونه های خشکیده مرا سیراب می کند...

 

 

 

به کـجــا میروی !!!

به کجا  میروی ،،، صبرکن ...

 صبر کن عشق  زمین گیر شود بعد برو  یا  دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا !

ای کبوتر به کجا ،،، قدردگر صبربکن ، آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند .

خنده کن ، عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ، صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ،،، باش ای نازنین ،

باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو

 

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 23 دی1387 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


گلشیفته رفت

 

گلشیفته فراهانی ، بازیگر سینمای کشورمان ، برای همیشه از ایران رفت ؛ این خبر ، خیلی زود در کانون توجه افکار عمومی ، به وِیژه جوانان قرار گرفت و سایت به سایت و رسانه به رسانه و زبان به زبان ، در جامعه پیچید.
او البته ، نه اولین فردی است که جلای وطن می کند و نه مهم ترین آنها ؛او فقط یکی از معروف ترین شان بود ، به دلیل حضوری که سال ها بر پرده نقره فام سینما داشت و الا سال هاست که جوانان ایرانی ، به ویژه آنان که اندیشه و هنری دارند ، از کشور می روند که خیلی ها به آن "فرار مغزها" می گویند.

گلشیفته که رفت ، بسیاری فغان بر آوردند که دیدید چگونه دشمن باز هم نقشه اش را عملی کرد؟ دیدید که گلشیفته ، چگونه حجاب از سر گرفت و مقابل دوربین های تلویزیونی لبخند زد و ارزش هایمان را پایمال کرد؟ دیدید...؟ و همان ها هر آنچه از ناسزا آموخته بودند نثار این زن کردند و ممنوع التصویر شدنش را خواستار شدند ؛ تو گویی ، هالیوود هم به فرمان آنهاست!

رفتن گلشیفته ،قاعدتاً نباید برای هیچ کس ، خبر خوشایندی باشد. او می توانست در ایران ستاره باشد و این استعداد را هم داشت ،به ویژه آن که در خانواده ای هنری بالیده بود و بالا آمده بود ولی معلوم نیست در هالیوود چه سرانجامی در انتظارش است.
اما ، او به عنوان یک انسان آزاد تصمیم خود را گرفته و رفته است و آنان که امروز فریاد وااسلاما سر می دهند ، بهتر است به جای تمرکز بر روی رفتن یک بازیگر موفق و البته نه چندان مهم و به جای تخطئه این و آن ، اندکی بیندیشند که چرا گلشیفته سینما و هزاران گلشیفته عرصه های علمی ، در مسیری یک طرفه رو به خارج دارند؟ و مگر کم هستند سرمایه داران ایرانی ایران دوست که "سرانجام" به این نتیجه می رسند که ثروت شان را هم ، حتی ، در آن سوی آبها به کار گیرند؟

آموزه های اسلام می گویند بی حجابی گناه است و هر زنی حجاب از سر گیرد ، گناهکار است و این مساله، لابد درباره گلشیفته نیز استثناء ندارد؛ اما مگر همین اسلامی که بی حجابی را گناه می شمارد ، زمینه سازان این وضعیت را که سرزمین مسلمان را از مغز ها و سرمایه ها خالی می کند ، گناهکار نمی داند؟

مگر همین اسلام ، تبعیض های ناروایی که کمر مردم را می شکند، جرم نمی شمارد؟
مگر اسلام فریاد بر نمی آورد که "اگر از دری فقر وارد شد ، ایمان از در دیگر خارج می شود" ؟ ولی یکی از همین وزیران خودمان ، صورت مساله وجود فقر در جامعه را چنین پاک می کند:آنان فقیر نیستند ، انسان هایی هستند که خرج شان کمتر است قناعت دارند!"

مگر اسلام ریا کاری و تقلب را همانند بی حجابی گناه نمی داند ؟ و مگر این را نمی گوید که حتی اگر نمازی هم با ریاکاری خوانده شود ، همان نماز در دوزخ وزنه ای بسته شده بر پای نمازگزار خواهد شد و او را به اعماق آتش خواهد کشاند؟
به راستی وقتی ریا در نماز گزاردن چنین فرجام سهمناکی دارد ، چگونه خواهد بود حساب کسانی که با ریاکاری و تظاهر ، نه در صدد اقامه نماز که در جست و جوی پست و مقام و جاه و جلال اند.

مگر اسلامی که به استناد آن گلشیفته فراهانی باید تعزیر شود ، نگفته است که حاکمان باید معیشتی در حد مردم داشته باشند ؟ و مگر امروز جز این است که بسیاری از کسانی که بر مسند های ریاست و وکالت و ... نشسته اند، این پست ها را "فرصت"ی مغتنم برای "بستن بار" خود می شمارند، فرصتی که شاید تکرار نشود؟

امروز گلشیفته از کشور رفته است و خیلی ها مترصد آنند که برگردد تا به دست قانون سپرده شود- همان قانونی که ایرانیان را حتی در خارج از کشور نیز مشمول مقررات جزائی خود می داند - اما ای کاش ، کسانی که با سوء مدیریت شان ،با مردم آزاری شان ، با تنگ نظری شان ، با تفسیر به رأی شان از اسلام ، با تحجرشان ، با ریا ورزیدنشان ، با خود بزرگ بینی شان و با مردم کوچک انگاری شان ، این وضیعیت را سبب شده اند نیز محاکمه می شدند ، همان هایی که خواسته یا ناخواسته باعث شده اند ، بسیاری از ایرانی ها ، جلای وطن کنند و یا در اندیشه و آرزوی رفتن باشند ؛ آنان که به امید مردم خیانت می کنند!

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 3 دی1387 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت


به بهانه شب یلدا

 

 

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود

با اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که می دانی، همان عشق است

یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند:

یلدا آبستن است. آبستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:

فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد

یلدا آفرینش را تکرار می کند

 

راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست

و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

 

 

  


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 30 آذر1387 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارک

 

ای زیباترین گل هستی

۱۰ آذر

سالروز  گل وجودت را 

تبریک می گویم

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 11 آذر1387 ساعت 5:18 موضوع | لینک ثابت


اینم یک خاطره دیگه از این روزا

عصرایران - هر چند "صلوات" بر محمد و آل محمد (ص) از اعظم مستحبات است که بر آن ، توصیه های فراوانی شده است ، لکن ، حکومتی کردن این ذکر شریف و آلودن آن به بروکراسی اداری و صدور دستور العمل ختم صلوات در قالب مکاتبات اداری و در نهایت رساندن کار به جایی که برای ختم صلوات " کارت صلوات" (!) صادر شود و ... نمی تواند رویکردی در خور شأن باورهای دینی و اذکاری چون صلوات باشد.
با این حال نامه ای که اخیراً به دست ما رسید ، حاکی از بروز این اتفاق در آموزش و پرورش است که تماس های مکرر خبرنگار عصرایران با مسوولان منطقه مربوطه به جایی نرسید و پاسخگویی در این باره پیدا نشد!
ای کاش فراموش نکنیم که تبلیغ دین و شعائر الهی ، شأنی فراتر از بروکراسی های اداری - که گاه موجب وهن دین هم می شود - دارد.

متن این نامه و تصویر آن را ملاحظه کنید:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 19 آبان1387 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


 

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 5 آبان1387 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


تعطیلی بازار عشق

 
در قلبم نامی دوست داشتنی نهفته است و چندین سال است که به دنبال این نام میگردم اما فایده ای ندارد. هر روز از عمرم میکاهد... دوستش دارم ولی این نام مرا نمیخواهد... عهد کردم که دیگر با کسی حرفی نزنم و فقط زندگی کنم ، زندگی کنم و بکوشم تا گناهی نکنم... سعی میکنم هیچوقت کسی را از خود نرنجانم تا زندگی مرا نرنجاند
 
 
 
اگر بازار عشق را ببندند براحتی میتوان در کوچه های زندگی قدم برداشت  
 
 
در آتش گناه بسوزی هزاران بار بهتر از سوختن در آتش عشق است.
 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


 

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 14 مهر1387 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


دوست حقیقی

 

" قلب آدم ها گاهي شکوه مي کند چرا که آدم ها مي ترسند که بزرگترين رؤياهايشان را محقق کنند، چون يا فکر مي کنند که لياقتش را ندارند و يا اينکه نمي توانند از عهده آن برآيند.

ما قلب ها از ترس مي ميريم. تنها از انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يا لحظاتي که مي توانستند خيلي زيبا باشند و نبودند يا گنج هايي که مي توانستند کشف شوند ولي براي هميشه در زير خاک مدفون ماندند ، می میریم. 

Image and video hosting by TinyPic

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


پرچمدار ایران در المپیک

 

علم‌الهدي: متاسفم از اینکه یک زن پرچمدار ایران در المپیک است!

امام جمعه مشهد گفت: زمينه ظهور حضرت حجت (عج) با خواندن ترانه و شعر و ايجاد عشق مبهم در اذهان ايجاد نمي‌شود بلكه بايد با رفتار و كردار زمينه ظهور را فراهم كرد.
به گزارش  فارس آيت‌الله سيد احمد علم‌الهدي خطاب به مسئولان، احزاب و گروه‌ها افزود: اگر بخواهيم در عرصه‌هاي مختلف از اصول انقلاب اسلامي كوتاه بياييم، خود مانعي براي ظهور حضرت حجت (عج) خواهيم بود.
وي با اشاره به برگزاري مراسم ويژه المپيك در چين اظهار داشت: متأسفانه در اين مراسم يكي از بانوان ورزشكار جلودار حركت گروه ورزشكاران بوده و اين مخالف اصول اسلام و نظام و شعارهاي دولت و ارزش‌هاي انقلاب است.
امام جمعه مشهد با اشاره به جايگاه زن در اسلام گفت: جلودار قرار دادن زنان در اين مراسم‌ها به معناي اين است كه دنيا بداند ما به دنبال اشاعه فرهنگ علوي نيستيم.
وي با بيان اينكه اين حركت ضد‌ارزشي بود، گفت: همانگونه كه قبلا هم در خطبه‌هاي نماز جمعه مشهد گفته شد، شركت بانوان در مسابقات بين‌المللي و نمايش آنان در كشورهاي بيگانه مخالف اصول اسلامي است و امروز متأسفانه نه تنها زنان به اين مسابقات اعزام مي‌شوند بلكه ‌آنان به عنوان جلودار حركت ورزشكاران انتخاب مي‌شوند.
وي به مراسم جشني در قائمشهر اشاره كرد و گفت: در اين مراسم كه به منظور ظهور هر چه سريعتر حضرت حجت (عج) برنامه‌ريزي شده بود متأسفانه زنان به آوازه‌خواني در جلوي تعداد زيادي از مردان مشغول شدند.
علم‌الهدي افزود: مسئولان بايد بدانند در برنامه‌هاي خود نبايد خودشان اجتهاد كنند و از متخصصان دين چگونگي اجراي برنامه‌ها را بايد سوال كنند.

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت


36

 

ای صبـا نکهتی از خاک ره یــار بیـار

ببر انــدوه دل و مــژده دیـــدار بـیــار

نکته روح فـزا از دهـن دوست بـگــو

نامه خوش خبر از عالم اسـرار  بیـار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

ساقـیــا آن قــدح آیـنــه کـردار بـیــار

شکر آنرا که تو در عشرتی ای مرغ چمن

بـه اسیــران قـفـس مــژده گـلــزار بـیــار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشــوه یی زان لب شیـرین شکـر بـار  بـیــار

  


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت


قـصــه ی آدمـــا

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما کسی رو دوست داریم که از ما فرار می کنه و از کسی که به ما عشق می ورزه دوری میکنیم ...

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما برای کسی که نمی بینیم گریه می کنیم ولی کسی را که می بینیم  به گریه می اندازیم...

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما عاشق اونایی هستیم که هیچ احساسی نسبت به ما ندارند ولی نسبت به اونایی که به ما عشق می ورزند بی احساسیم...

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما به اونایی دل می بندیم که ظاهرا دوستمون دارند ولی دل اونایی که واقعا دوستمون دارند رو می شکنیم...

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما وقتی تنها می شیم یاد دوستامون می افتیم ولی وقتی با همیم قدر همو نمی دونیم...

 روزگار ما آدما روزگار غریبی است نازنین ...


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 29 تیر1387 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت


بــرای تـــو

 

برای تو می نویسم ٬ نه به پاس صبوری ها و نه حتی به پاس رنگی که به زندگی ام بخشیدی ٬ که در برابر همه ی این ها واژه از بار حقارت خرد می شود . . .

برای تو می نویسم تا حتی واژه ها را در ستایشت از دست نداده باشم . . .

برای همه از بزرگی خویش در پناه تو گفتم ٬ حال از کوچکی خویش در برابر تو . . .

چشمانت را ندارم اما شور نگاهت همیشه با من است . . .

صدایت را ندارم اما سحر کلامت جاودانیست . . .

حضورت را ندارم اما گرمی لبخندت بر وجودم نقش بسته . . .

با این همه باز گاهی به واژه ها دل می بندم . . .

می دانم عزیزم ٬ می دانم حقیرانه است ٬ من برای خوب بودن  تلاش می کنم و در این کار همیشه خستگی هست . . .

تو طراوت لبخندی و من تو را به خستگی هایم مهمان می کنم . . .

چه کنم ؟

*** . . . دوستت می دارم تا مرز جنون . . . ***

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 23:43 موضوع | لینک ثابت


18

 

امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز ........ باورت مي شود ؟

ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
 

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


قصه من

 

 در یک روز پاییزی آمدی، وجودم از گرمای وجودت گرم شد، صدایت سکوت سنگی لبانم را شکست...نگاهت، عاشقم کرد...قلبت درهای قلبم را با عشق گشود، و قلبم خانه ات شد و غرورت، خردم کرد... و سکوتت، شکست مرا... و تو رفتی... خودت آمدی و خودت هم رفتی... ولی قاب عکس چشمانت هنوز در خانه قلبم آویزان است... صدای تو هنوز هم زیباترین ترانهایی است که از خانه به گوش میرسد... و غروب، هر روز جای طلوع را در پنجره گرفته و طلوعش روزی است که دوباره بیایی...

جای جای این خانه پر است از خاطراتت، که اگر می توانستی آنها را هم با خود می بردی، هنوزم وقتی دلتنگم، دلتنگیم از توست و از نبودت،... و اگر شادم، شاید خاطره ای از روزهای شیرین با تو بودن را مرور می کنم... و تو کجایی؟!... شاید در قلب دیگری خانه کردی و شاید هم دیگری در قلب توست که اینگونه رفتی و باز نگشتی و قلبم شکست... می دانم دیگر نمی آیی... ولی در ته مانده قلبم امیدی است که می گوید: شاید، فقط روزی باز گردی... و این بار با عشق،...

می گو یند آدمی با امید زنده است و من به این شاید ها زنده ام... پس برای برداشتن ته مانده خاطراتت هم که شده،...دوباره برگرد...

 

با تو شروع می کنم ، با تو به راه می روم

با غزل ِ نگــاه ِ تـو  ، باقــــی ِ راه  می دوم

 

با تو شروع می کنم ، با تو به ماه می روم

با نگه ِ خیره ی تو ، مــــــن به نگاه می روم

 

با تو شروع می کنم ، با تو ادامه می دهم

با تو به زندگانیــم ، رنگ ِ زمــــانه می دهم

 

با تو شروع می کنم ، با تو جوانه می دهم

با تو به بیکسـی ِ خود باز آشیانه می دهم

 

با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم

با تو که در بر  ِ منی ، من به نیــاز می رسم

  

با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم

با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم

 

 با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم

با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم

 

با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم

با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم

 


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت


دیر شده وحید خیلی دیر

 

وقتی تو را سیر می نگرم ، سراپا خاموشی و نشاط می شوم ... تو را با چشم ستایش می بینم و صدای لطیف بر هم خوردن بال فرشته ای را می شنوم که تو مظهر اویی ...

روح خود را می بینم که در گردابی فرو می رود و در تاریکی عمیق شب زمزمه دلپذیر و خوش آهنگی را می شنوم که از سر چشمه تقدیر برمی خیزد ... مبهوت و آشفته رو به سوی آسمانها می کنم و در برابر ستارگان زانو می زنم تا به سرود مقدس روشنایی که اختران آسمان می خوانند گوش فرادهم

 

 

 

می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق... بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟ در کجای زندگیت است؟ دلم به حال عشق می سوزد.چرا سالهاست کسی را عاشق ندیدم؟... مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است ... زمان می گذرد در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی مانده، حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد. حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند. ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در می یابی که چقدر زود دیر شده... به تکاپو می افتی... در غربت بیابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل، در... دنبال عشق می گردی. دیر شده وحید خیلی دیر. هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد. سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی. امروز حرف حقیقت را باور می کنی وحید ... اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده... 

  

در غروب تنهايي تو را به انتظار نشسته ام.....

به افق دور دست چشمانت پرواز مي كنم

و نام تو را زير لب زمزمه مي كنم

و سر مست از لحظه هاي با تو بودن ترانه زندگي را مي سرايم....

 
 
چشمانم را مي بندم و با قلبم صدايت مي كنم

و قلبم از عطر نگاهت لبريز مي شود

مي خواهم حضورت را بر بوم دلم جاودانه كنم...

به رقص موزون موهايت نگاه مي كنم به سويت مي آيم

تا خستگي هايم را در زلال قلبت مرهم گذارم...

به ناگاه چون گلبرگهاي گل سرخ در تند باد ابديت محو مي شوي

و من دلتنگ حضورت با گريه آسمان همنوا مي شوم…


 

نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت


منم زنـدانـی عـشـقـت

 

روزی مـرا ترک خـواهـی کرد
وبـه سـادگی یـک خـواب دور خواهـی شـد
از آسمـان آبــی مـرا خـواهـی گـرفت
و در روزهای جهنـمی خـواهی سـوزاند
روزی تصویـر مـرا خواهـی برد
و از اشـک من ابدیت خواهـی ساخـت.
من روزی تو را در انـزوای خویـش
زمـزمـه خـواهـم کرد
و در تمـام ثانیه هـا از تو یـاد خواهـم بـرد
و بـی تـو به تنهـایـی بـه مـاه خیـره خواهـم مانـد
روزی بـی تـو خستـه از ایـن زمانـه خواهـم شـد
و بـا تمـام غــرور
از جدایـی شکست خواهم خورد
و بیـش از نفسهایـم تـو را آرزو خواهــم کرد..
تــو روزی از مــن دور خواهــی شــد
همچـو بـرگـی از درخـت
با دسـت نسیـم خواهـی رفـت
و در جایـی دور از من خواهی نشسـت
و مـن روزی با هـر آنچه از مـن برده ای
بـی تـو به تنهایـی
در سـوگـواری عشقمـان خواهـم گـریست.
آه از آن روزهای زنـدان عشـق
که می آینـد تا بماننـد
آه از این عبـور بی فرجـام
وقتـی نیستـی بـرای مانـدن
بهتـر که روزهـا هـدر شونـد
و لحظه ها بمیرند
وقتی که صبح با تو آغاز نمی شود
بهتر که آغاز بمیرد و پایان شود.
افسوس خوب من
افسـوس که در یکـی
از ایـن روزهـای بـهـاری
مـرا تـرک خـواهــی کـرد.

 

 

 

بیـــــادت داغ بر دل می نشانم

                   ز دیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جدایی

                    نیســــتان را به آتش می کشانم

         نیستــــان را به آتش می کشانم

بیـــــادت ای چراغ روشن من

                     ز داغ دل بســــــوزد دامن من

زبس دردل، گل یادت شکوفاست

                      گرفتـــــــه بوی گل پیراهن من

           گرفتـــــــه بوی گل پیراهن من

همه شب خواب بینم،خواب دیدار

                      دلی دارم ، دلی بی تــــاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم،چه سازم؟

                      نه تــــــاب دوری و نه تاب دیدار

سری داریـــــــم و سودای غم تو

                       پری داریـــــــــم و پروای غم تو

غمت از هر چه شادی دل گشاتر

                        دلی داریــــــــــم و دریای غم تو

            دلی داریــــــــــم و دریای غم تو       دلی داریــــــــــم و دریای غم تو

 


 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت


 

پنهان نمی کنم زشما دوست دارمش

 اندازه ی خــدا به خدا دوست دارمش

هر چه از زمین وزمان خسته ام ولی

  برون از تمام قید وبندها دوست دارمش

چشمـان مــن نشانه دل تنگی من است

    از من نپرس اینکه چرا دوست دارمش ..

 

 

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي


اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد، امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي


اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش مي بندد، تمام قصه هايي را كه در طول سه بهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور ميكردي


اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند ، آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود


اگر مي دانستي كه قلبم براي قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد، عشق را در امواج نگاههاي بي تابي و دل نگراني هايم مي ديدي و حقيقت درونم را مي گرفتي


اگر مي دانستي كه چقدر بيقرار و دلتنگ تو و لحظه هاي شيرين با تو بودن و حس كردنت هستم ، تپش موج هاي عاشقي را در چشمانم حس مي كردي و مي دانستي كه چقدر چشم به راه توام


اگر مي دانستي كه حتي با وجود بودنت و حس كردنت بازم هميشه و هرلحظه دلتنگ توام، مي ديدي كه يك ديوانه چگونه براي حضور تو و نفسهايت پرپر مي شود و هر لحظه اشك مي ريزد


 

دل تنگتم....www.orchid.blogfa.com

 

 

 من  به  زیبایی  چشمان  تو  غمگین  ماندم 

 

 و به اندازه  برق نگاهت به نگاهی نگران

 

تو  به اندازه ی  تمام تنهایی من شاد بمان  

  


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


با من سخن بگو

 

 

با من سخن بگو

با من که عـاشـقـانـه ترین  عشق واره ام

با من سخن بگو

بـا مـن کـه بی ستــاره تـریـن  ستــاره ام

با من سخن بگو

با من که دوست دارمت  ای  آبی قشنگ

با من که زار می زنمت با دلی که تنگ مانده است و چشمهای تو را دارد آرزو

بـا مـن سخـن بـگــو  بــا مــن سـخــن بـگــو

 

شبها که همه می خوابند

تازه دیوانگی من بیدار می شود

روز و شبم را پشت پنجره ای رو به جنوب می گذارنم

می گــویـی کـه مـن بـیــکـــارم

اما من با همه پرنده ها می پرم

و با همه ی ابــرهــا در سفــرم

دانستم که پنجره اتاق تو نیز رو به جنوب باز میشوند

از آن روز است که ایـن ستـاره ها زیـبــاتــر شده اند

 

تــو  را  هـمـیــن گـونـه کــه هستـی دوست مـیــدارم

حتی تلخی هایت ، شیرینی خاصی به لحظاتم میدهد

آسوده باش که من خریدار  اخم های  تـــو نیز هستم

 

میخواهم کمی بیشتر با تو قدم بزنم

نـتـــرس! چـیـــزی نـمــی شـــود

فقط کمی دیوانگی ام بیشتر میشود

ای چـشــم جــادویــی مــــن

ای خلاصه ی همه ی زیباییها

با تو که قدم میزنم همه جای این سرزمین را بهشت می بینم

پس بـگــــذار  بــا دیــدن تــو  گــل لـبـخنـــد بــر لـبــانـم بـرویـد

 


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


قـسـم

 

در ازدحام مبهم رنگها ، بر بال خیالم نشسته ای

تو را می بینم

تو را که بالاتر از تمام ابرها و ستاره هایی

تو از خاک نیستی

تو از جنس دریــــا و آســمــــانــی

تو را از صبح شبنم و مهتاب آفریده اند در مـــاه عشق

به یاد باران نگاهت که برایم شیرین ترین خاطرات را زنده می کند

 

قسم به لحظه ای که به عشق اجازه ورود به دلم دادم

قسم به روزی که تنهایی را در تقویم دلتنگی هایم خط زدم و با تو یکی شدم

قسم به لحظه ای که آینه دلم شکست و نقش تو هزاران بار در آن تکثیر شد

قسم به آن لحظاتی که جدایی برای اندک مدتی بین ما فاصله انداخت و لحظه به لحظه شکستم و قطره قطره آب شدم

قسم به ثانیه هایی که نفس هایم به شماره افتاد و چشمانم دریای اشک شد

که :

یاد تو روشنگر تنهایی من است و عشق تو دنیای من!


 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت


زندگی

 

زندگی پله پله است ، هر روز و ماه و سال و هر آرزویی پله ای است

 و بالا آمدن از آن پله ها مشکل ... 

  

  

زنـدگـی گرمی دلـهـای بهـم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه ی درها بسته است

 

 

  

زندگی رویش حـادثـه نیست ، زنـدگی رهگـذر تجربه هاست  

تکه ابری است به پهنای غروب ، آسمانیست به زیبایی مهر

 

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زنـدگـی یعـنی دویـدن بی امـان در وادی عـشـق

 

 

زنـدگـی حبـابـی است بـر لـب دریــا

عاشقی کتابی است گوشه ای تنها

 

 

شکسپیر  میگه: زندگی مثل آبه میتونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستات رو باز میکنی میبینی چکیده 

 بی آن که بفهمی  دستانت پر از خاطره است

 
 
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که ازش پرسیدند : فروختی؟
گفت : نخریدند ، تمام شد ...
 

زندگی مروارید غلتانی است بنام اشک، فریادبلندی است بنام آه، آینه شکسته ای است بنام دل، تجربه خوشایندی است بنام آشنایی و طعم تلخی را به دنبال دارد بنام جدایی .........

زندگی ملکه زیبایی است بنام عشق چشمه زلالی است بنام مهر و محبت ...... و من اولین درسی که آموختم آشنایی بود و مهر بود و محبت بود و عشق بود و اشک بود و آه ...................

 

زندگی خوابی است که عشق رویای آن است ... 
 
زندگی مثل پیازه ، هر وقت یک لایه از اونو برمیداری به گریه می افتی
 
 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت


ای همه ی وجود من

 

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون من هم مانند تو آشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم آن چشمهای زیبایت
رو خیس اشک ببینم ..

ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....

اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا آرام خود آرام آرام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو .... 
ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته ....

اما این بار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهای بی روحم بگذار....
و به یاد روزهای اول آشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و آرام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....

 

 

اگه عشقم حقیره ، اگه جسمم کویره

اگه خالیه دستام ، اگه همیشه تنهام

بـرای تـــو عاشقترین عـاشــق دنـیــام 

 


 

نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت


صدای سخن عشق

 

d

 

 

 

 

MySpace and Orkut Rose Glitter Graphic - 2Glitter Graphics

  

 

 در دل من کسی است

  که تا درخشش آخرین ستاره

 تا پژمردن آخرین گل

 و فرو افتادن آخرین برگ

 دوستش دارم ...... 

MySpace and Orkut Rose Glitter Graphic - 5MySpace and Orkut I Love You Glitter Graphic - 6 MySpace and Orkut Rose Glitter Graphic - 5



 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 17 فروردین1387 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting