تبليغاتX
 خـاطـــره

اینم یک خاطره دیگه از این روزا

عصرایران - هر چند "صلوات" بر محمد و آل محمد (ص) از اعظم مستحبات است که بر آن ، توصیه های فراوانی شده است ، لکن ، حکومتی کردن این ذکر شریف و آلودن آن به بروکراسی اداری و صدور دستور العمل ختم صلوات در قالب مکاتبات اداری و در نهایت رساندن کار به جایی که برای ختم صلوات " کارت صلوات" (!) صادر شود و ... نمی تواند رویکردی در خور شأن باورهای دینی و اذکاری چون صلوات باشد.
با این حال نامه ای که اخیراً به دست ما رسید ، حاکی از بروز این اتفاق در آموزش و پرورش است که تماس های مکرر خبرنگار عصرایران با مسوولان منطقه مربوطه به جایی نرسید و پاسخگویی در این باره پیدا نشد!
ای کاش فراموش نکنیم که تبلیغ دین و شعائر الهی ، شأنی فراتر از بروکراسی های اداری - که گاه موجب وهن دین هم می شود - دارد.

متن این نامه و تصویر آن را ملاحظه کنید:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از : واحد بسيج دانش آموزي و فرهنگيان
موضوع : دستورالعمل ختم صلوات
سلام عليكم
با صلوات بر محمد و آل محمد(ص) و با احترام به استحضار مي رساند با توجه به فرم پیوستی ختم صلوات جهت سلامتي و تعجيل در ظهور حضرت حجت ( عج ) لازم به ذكر است فرماندهان محترم مدارس اسامي دانش آموزان شركت كننده و تعداد صلوات فرستاده شده توسط دانش آموزان را تا تاريخ 12/ 8/87 به واحد بسيج دانش آموزي و فرهنگيان منطقه ارسال نمايند . ضمنآ دانش آموزاني كه بيشترين صلوات را داشته باشند در قرعه كشي شركت خواهند داده شد و هدايايي به قيد قرعه به ايشان تقديم خواهد شد .
تذكر : براي دريافت كارت صلوات به واحد بسيج خواهران مراجعه كنيد .

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 19 آبان1387 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


روزگار غریب

 

روزگار غریبی است ، در میان افرادی که سخت مدعی معنویت اند ولی مادیگرایانی بیش نیستند. خود را آزاد میدانند ولی روزگار این را ثابت کرده که اسير دنيایند ، دروغگویانی که نمی دانند که چه می گویند اما خود را و ما را فریب می دهند ...

روزگار غریبی است ......

 

یک ماه قبل در مجمع عمومی سازمان ملل

روز سه شنبه آقای محمود احمدی نژاد رئيس جمهوری اسلامی ايران و روز چهارشنبه آقای ون جيابو نخست وزير چين در مجمع عمومی سازمان ملل متحد سخنرانی کردند.
ون جيابو نخست وزير چين، دهها رهبر و نماينده حاضر در مجمع عمومی را مخاطب قرار داده چنين می گويد: " رقم توليد ناخالص ملی چين در زمره بالاترين اقتصادهای جهان است، با اين حال، رتبه توليد ناخالص سرانه ما کمتر از يکصد کشور ديگر است، دهها ميليون چينی فاقد غذا و لباس کافی اند، چين هنوز يک کشور در حال توسعه است، سطح پايين توليد، کمبود منابع، انرژی و پيامدهای زيست محيطی تداوم روند توسعه را محدود می کند. "(۲)
کمی انصاف داشته باشيد! شما مشغول مطالعه نطق رهبران دو کشور از قاره آسيا هستيد. کشور نخست جمهوری خلق چين نام دارد، کشوری که فقط سال گذشته ۸۰۰ بيليون دلار سرمايه گذاری مستقيم خارجی جذب کرده است، سهم اقتصاد چين از سرمايه گذاری مستقيم خارجی ۱۲۶ برابر جمهوری اسلامی ايران است. 
عنوان نطق نخست وزير « يک چين متعهد به اصلاحات، گشايش و توسعه صلح آميز » است. اصلاحات و توسعه اقتصادی دو کليد واژه نطق نخست وزير چين است. در نطق بسيار کوتاه آقای جيابو، واژه توسعه ۱۷ بار و واژه اصلاحات هشت بار تکرار شده است. نخست وزير چين زيربنای رشد اقتصادی چين را دو واژه و تنها دو واژه می داند : « اصلاحات و گشايش»
اجازه دهيد سخنرانی رئيس جمهوری اسلامی ايران را مرور کنيم؛ اولا: محمود احمدی نژاد تقريبا دو برابر و نيم نخست وزير چين سخن گفته است. ثانيا: آقای احمدی نژاد ۳۵ بار کلمه "خدا" را ذکر کرده و ۴۰ بار به واژه "خدا" ارجاع داده است.
نخست وزير چين، بزرگترين دارنده ذخاير ارزی در جهان، سرزمين خود را کشوری در حال توسعه می خواند که دهها ميليون نفر از مردمش با فقر و گرسنگی دست به گريبان اند و محمود احمدی نژاد کشوری که حتی توان تامين برق پايتخت خود را ندارد، کشور ايران را کشوری بزرگ و بسیار پیشرفته و قدرتمند می خواند. من گمان نمی برم اين سخنان مضحک برای خنداندن ديگران باشد، باور کنيد اعتياد به خودفريبی مهلکترين نوع اعتياد است.

نخست وزير چين، يک کلمه و حتی کلمه، از تخاصم و تهديد نام نبرد؛ در نطق او واژه های صلح، اقتصاد جهانی، توسعه، همکاری و مشارکت بارها و بارها تکرار شد، کلمه به کلمه نطق وی درباره اقتصاد گلوبال و تاثير آن بر رشد چين و ديگر کشورهای درحال توسعه است. در مقابل رئيس جمهور ايران نطق خود را با آرزوی سلامتی برای امام مهدی شروع می کند و بلافاصله فوران واژه هايی نظير قتل، آدمکشی و نفرت آغاز می شود.
نخست وزير چين در نطق ۱۴۰۰ کلمه ای خود ۳۵ بار واژه چين را به کار برد.
رئيس جمهور ايران در سخنرانی ۳۲۰۰ کلمه ای خود فقط ۵ بار از کلمه "ايران" استفاده کرد که "۴″ بار آن تنها در يک پاراگراف برای توصيف فشار آژانس بين المللی انرژی هسته ای و حمايت مردم از انرژی هسته ای احمدی نژاد است، يعنی تنها جايی که او نيازمند نمايش کاذب حمايت ملی است. آيا نبايد نتيجه گرفت که رئيس جمهور ايران از بردن نام کشورش بيزار است؟ درست به همين دليل تنها "۶″ بار از ايرانيان ياد می کند و بازهم برای توصيف حمايت ايشان از برنامه هسته ای و ديگر هيچ. ۳۲۰۰ کلمه و تنها يک بار ذکر نام ايران، و آن هم به دليل موضوع انرژی هسته ای.

دومين واژه سخنرانی نخست وزير چين "چين" است، می دانيد اولين استفاده از واژه "ايران" چندمين لغت سخنرانی آقای احمدی نژاد است – واژه شماره ۱۸۱۰ او. و می دانيد واژه "فلسطين" چندمين واژه است؟ ۱۵۷ امين واژه . و می دانيد دردآور ترين بخش داستان کجاست؟ آنجا که همه رهبران سخنران مجمع عمومی، در نخستين دقيقه نطق با افتخار نام سرزمين خود را بردند، مانند رهبر چين. اما اين محمود احمدی نژاد بود که به عنوان تنها موجود حاضر در جلسه ۳۲۰۰ واژه غريب و غيرمعمول را بر زبان راند تا از تلفظ نام کشور خويش فرار کند.
نخست وزير چين حتی از يک کشور ديگر جهان به جز چين نام نبرد، رئيس جمهور ايران، فردی که تنها ۵ بار از کشور خودش نام برده است، ۶ بار واژه فلسطين، ۴ بار عراق، ۲ بار افغانستان و لبنان و شش بار صهيونيسم را به کار برد.
او حتی به اين بسنده نکرد و سراغ گرجستان و آبخازيای جنوبی رفت و سری هم به آفريقا زد و درباره استعمار آفريقا، آمريکای لاتين و کشورهای آسيايی سخن گفت، اما تنها از يک واژه مثل طاعون گريخت: ايران. و شرمگينانه بايد گفت که تنها يک موضوع در سخنان احمدی نژاد نيامد، ايران ، مردم ايران ، وضعيت مردم ايران و سرنوشت مردم ايران

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 19 آبان1387 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت


 

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 5 آبان1387 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


تعطیلی بازار عشق

 
در قلبم نامی دوست داشتنی نهفته است و چندین سال است که به دنبال این نام میگردم اما فایده ای ندارد. هر روز از عمرم میکاهد... دوستش دارم ولی این نام مرا نمیخواهد... عهد کردم که دیگر با کسی حرفی نزنم و فقط زندگی کنم ، زندگی کنم و بکوشم تا گناهی نکنم... سعی میکنم هیچوقت کسی را از خود نرنجانم تا زندگی مرا نرنجاند
 
 
 
اگر بازار عشق را ببندند براحتی میتوان در کوچه های زندگی قدم برداشت  
 
 
در آتش گناه بسوزی هزاران بار بهتر از سوختن در آتش عشق است.
 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت


 

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 14 مهر1387 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


به تاراج دادن ثروت ایران

 

معاون سابق امور بین‌الملل وزارت نفت خبرداده است: اگر حجم صادرات گاز ایران  به هند و پاكستان روزانه 60 میلیون متر مكعب باشد، از جیب مردم ایران روزانه 25 میلیون دلار به هندی‌ها و پاكستانی‌ها تخفیف داده می‌شود و اگر 150 میلیون متر مكعب در روز صادر كند، میزان تخفیف روزانه بالغ بر 55 میلیون دلار خواهد شد و در دوره 25 ساله قرارداد برای حالت اول 225 میلیارد دلار و برای حالت دوم 495 میلیارد دلار تخفیف داده می‌شود. به طور خلاصه قرار است برای رفع تنش بین هند و پاكستان از طرف هر ایرانی 2.3 تا 7 میلیون دلار به شركت‌های گاز هند و پاكستان كمك بلاعوض شود

دولت فعلی اصرار به امضای این قرارداد حتی با قیمت های پائین دارند تا به مردم بگویند قراردادی را كه چندین سال در دست مذاكره بوده و دو دولت قبلی نتوانسته بودند آن را امضا كنند، ما با قاطعیت امضا كردیم

با توجه به اینکه این قرارداد باید در مجلس تصویب شود، باید همه مردم را از خیانتی که برای 25 سال دامن کشور را خواهد گرفت، آگاه کنیم و از نمایندگان خود بخواهیم جلو آنرا بگیرند. لطفا این موضوع را به همه کسانی که می شناسید اطلاع دهید


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 1 مهر1387 ساعت 22:55 موضوع | لینک ثابت


دوست حقیقی

 

" قلب آدم ها گاهي شکوه مي کند چرا که آدم ها مي ترسند که بزرگترين رؤياهايشان را محقق کنند، چون يا فکر مي کنند که لياقتش را ندارند و يا اينکه نمي توانند از عهده آن برآيند.

ما قلب ها از ترس مي ميريم. تنها از انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يا لحظاتي که مي توانستند خيلي زيبا باشند و نبودند يا گنج هايي که مي توانستند کشف شوند ولي براي هميشه در زير خاک مدفون ماندند ، می میریم. 

Image and video hosting by TinyPic

 


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


وزیر متقلب

 

این مطلب تحت عنوان کردان یونیورسیتی از وبلاگ ابراهیم نبوی‎ ‎  - پنجشنبه 24 مرداد 1387 [2008.08.14] برداشته شده است

 http://www.seiedebrahimnabavi.blogfa.com/

 

به کوری چشم دشمنان اسلام ، می خواهیم فواید تقلبی بودن مدرک دکترای آقای کردان را بگوئیم تا کور ‏شود هر آن که نتواند دید.....

چون وزیر کشور است
اصولا ما از وزیر کشور انتظار داریم انتخابات را جوری برگزار کند که اگر خدای ناکرده ‏مخالفان دولت رای آوردند، بتواند نتایج را بشکلی آبرومندانه تغییر دهد، تا هرکسی نتواند فورا ‏هزار تا عیب و ایراد بگیرد و مدعی شود که در انتخابات تقلب شده است. الآن وزیر کشوری ‏داریم که در مدرک تحصیلی خودش هم تقلب می کند، طبیعی است که چنین وزیر شریفی ‏هرگز نخواهد گفت: اطمینان داشته باشید که انتخابات را سالم برگزار می کنم.‏

چون کابینه باید هماهنگ باشد
هماهنگ بودن کابینه یک اصل مهم است. نمی شود که در کابینه یکدست موجود، بیست تا ‏وزیر دیپلم ردی باشند و یکی فارغ التحصیل آکسفورد. باید همه چیز یکدست باشد. وزیر علوم ‏که باید مدرک تحصیلی آقای کردان را تائید کند، خودش مدرک دانشمند بودنش را صد دلار ‏خریده است. وقتی رئیس جمهور روز ‏روشن هفته ای سه بار رسما دروغ می گوید، ما نباید انتظار داشته باشیم که وزیر کشور ‏موجودی ناهماهنگ باشد که تمام نظم کابینه را به هم بریزد.‏

برای صرفه جویی در مصرف کاغذ
تا به حال ریاست محترم جمهوری اعلام کرده است که " دلار" کاغذ پاره است، بعدا هم معلوم ‏شد " قطعنامه های سازمان ملل" هم کاغذ پاره است. بعدتر از آن هم معلوم شد "بودجه" هم کاغذ ‏پاره است، وگرنه بودجه هزار صفحه ای را که نه کسی آن را می خواند و نه کسی آن را اجرا ‏می کرد، بیخودی برنمی داشتند بکنند سی صفحه. هفته قبل هم معلوم شد مدرک تحصیلی ‏آکسفورد هم کاغذ پاره است. البته طبیعی است وقتی شما با یک صد ‏دلاری که کاغذ پاره است، یک مدرک می خرید که بزرگترین دانشمند ریاضی جهان هستید، ‏طبیعی است که آن هم کاغذ پاره است. احتمالا تا هفته دیگر کتاب و شناسنامه و گواهینامه و ‏یورو و گذرنامه و هر چیز دیگری که کاغذ در تولید آن نقش دارد، می شود کاغذ پاره. اگر ‏چنین اتفاقی بیفتد، می دانید چه پیشرفتی می کنیم و تا چه حد مصرف کاغذ کشور کاهش پیدا ‏می کند؟ فقط می ماند طرح جراحی احمد گوگول که ورق پاره نیست.‏

برای آزادی زندانیان و کاهش جرم
جعل مدارک تحصیلی براساس ماده 527 قانون مجازات اسلامی جرم است. و اگر مجرم از ‏کارکنان دولت باشد به اشد مجازات محکوم می شود. آقای علی کردان هم یک مدرک تحصیلی ‏را جعل کرده است، وی نه تنها به عنوان مجرم هم شناخته نشده است، و به اشد مجازات هم ‏محکوم نشده که هیچ، به بالاترین درجه شغلی کشور یعنی وزارت رسیده است. این خودش ‏یک پیشرفت بزرگ در کشور است.


برای افزایش نقش ایران در مدیریت جهانی

برای رسیدن به قله های مدیریت جهان، جهانیان باید ما را باور کنند و بدانند ما ایستاده ایم. تا شش ماه قبل آمریکایی های کثیف فکر می کردند اگر ما را تهدید کنند و بگویند ‏که در اثر جنگ 10000 نفر از مردم کشته می شوند، ما عقب می نشینیم، در حالی که هفته ‏قبل سردار رحیم صفوی اعلام کرد ما حاضریم 200000 کشته بدهیم و نه تنها مشکلی پیدا ‏نمی کنیم بلکه خوشحال هم می شویم. تا سه ماه قبل هم اقتصاددانان بی عقل فکر می کردند اگر ‏تورم به 20 درصد برسد، دولت تحت فشار قرار می گیرد، در حالی که تورم به 24 درصد ‏رسید و هیچ اتفاقی نیفتاد و نه تنها دولت تحت فشار قرار نگرفت، بلکه فقط ملت تحت فشار ‏قرار گرفت. تنها مشکلی که برای رسیدن به اقتدار بین المللی داشتیم، این بود که دانشگاههای ‏جهان نمی دانستند که ما برای اداره جهان تا چه حد نیروهای تحصیلکرده و دانشمند داریم، با ‏این اقدام دانشگاه آکسفورد فعلا مطمئن شده است که ما توانایی علمی کافی برای اداره جهان را ‏داریم

ایجاد وحدت در نظام سیاسی کشور
یکی از بزرگترین دستآوردهای اقدام اخیر علی کردان ایجاد وحدت در تمام حکومت است. تا ‏به حال حکومت جمهوری اسلامی بارها نشان داده بود که در مورد مسائلی مانند مبارزه با ‏استکبار، مبارزه با دشمنان، دفاع از ملت های مسلمان وحدت کامل میان تمام ارکان نظام ‏وجود دارد، اما این اولین بار بود که وحدت کامل در حمایت از مدرک جعلی وزیر صورت ‏گرفت و معلوم شد یک آقای وزیر محترم، علنا یک مدرک تحصیلی را جعل کرده، رهبری ‏نظام با وزارت او مخالفت نکرد، اکثریت مجلس نیز او را تائید کرد و پس از اینکه معلوم شده ‏است که مدرک او جعلی است، رئیس جمهور هم حکم او را امضا کرد. و تمام نظام یکپارچه ‏پای او ایستاد. در کجای جهان چنین وحدت نظری وجود دارد؟ واقعا دشمنان ما چه فکر می ‏کنند؟


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت


پرچمدار ایران در المپیک

 

علم‌الهدي: متاسفم از اینکه یک زن پرچمدار ایران در المپیک است!

امام جمعه مشهد گفت: زمينه ظهور حضرت حجت (عج) با خواندن ترانه و شعر و ايجاد عشق مبهم در اذهان ايجاد نمي‌شود بلكه بايد با رفتار و كردار زمينه ظهور را فراهم كرد.
به گزارش  فارس آيت‌الله سيد احمد علم‌الهدي خطاب به مسئولان، احزاب و گروه‌ها افزود: اگر بخواهيم در عرصه‌هاي مختلف از اصول انقلاب اسلامي كوتاه بياييم، خود مانعي براي ظهور حضرت حجت (عج) خواهيم بود.
وي با اشاره به برگزاري مراسم ويژه المپيك در چين اظهار داشت: متأسفانه در اين مراسم يكي از بانوان ورزشكار جلودار حركت گروه ورزشكاران بوده و اين مخالف اصول اسلام و نظام و شعارهاي دولت و ارزش‌هاي انقلاب است.
امام جمعه مشهد با اشاره به جايگاه زن در اسلام گفت: جلودار قرار دادن زنان در اين مراسم‌ها به معناي اين است كه دنيا بداند ما به دنبال اشاعه فرهنگ علوي نيستيم.
وي با بيان اينكه اين حركت ضد‌ارزشي بود، گفت: همانگونه كه قبلا هم در خطبه‌هاي نماز جمعه مشهد گفته شد، شركت بانوان در مسابقات بين‌المللي و نمايش آنان در كشورهاي بيگانه مخالف اصول اسلامي است و امروز متأسفانه نه تنها زنان به اين مسابقات اعزام مي‌شوند بلكه ‌آنان به عنوان جلودار حركت ورزشكاران انتخاب مي‌شوند.
وي به مراسم جشني در قائمشهر اشاره كرد و گفت: در اين مراسم كه به منظور ظهور هر چه سريعتر حضرت حجت (عج) برنامه‌ريزي شده بود متأسفانه زنان به آوازه‌خواني در جلوي تعداد زيادي از مردان مشغول شدند.
علم‌الهدي افزود: مسئولان بايد بدانند در برنامه‌هاي خود نبايد خودشان اجتهاد كنند و از متخصصان دين چگونگي اجراي برنامه‌ها را بايد سوال كنند.

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت


36

 

ای صبـا نکهتی از خاک ره یــار بیـار

ببر انــدوه دل و مــژده دیـــدار بـیــار

نکته روح فـزا از دهـن دوست بـگــو

نامه خوش خبر از عالم اسـرار  بیـار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

ساقـیــا آن قــدح آیـنــه کـردار بـیــار

شکر آنرا که تو در عشرتی ای مرغ چمن

بـه اسیــران قـفـس مــژده گـلــزار بـیــار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشــوه یی زان لب شیـرین شکـر بـار  بـیــار

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت


قـصــه ی آدمـــا

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما کسی رو دوست داریم که از ما فرار می کنه و از کسی که به ما عشق می ورزه دوری میکنیم ...

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما برای کسی که نمی بینیم گریه می کنیم ولی کسی را که می بینیم  به گریه می اندازیم...

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما عاشق اونایی هستیم که هیچ احساسی نسبت به ما ندارند ولی نسبت به اونایی که به ما عشق می ورزند بی احساسیم...

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما به اونایی دل می بندیم که ظاهرا دوستمون دارند ولی دل اونایی که واقعا دوستمون دارند رو می شکنیم...

 

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما وقتی تنها می شیم یاد دوستامون می افتیم ولی وقتی با همیم قدر همو نمی دونیم...

 روزگار ما آدما روزگار غریبی است نازنین ...


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 29 تیر1387 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت


بــرای تـــو

 

برای تو می نویسم ٬ نه به پاس صبوری ها و نه حتی به پاس رنگی که به زندگی ام بخشیدی ٬ که در برابر همه ی این ها واژه از بار حقارت خرد می شود . . .

برای تو می نویسم تا حتی واژه ها را در ستایشت از دست نداده باشم . . .

باید بنویسم ٬ اما دلم از واژه ها خون است . . .

باید بنویسم و این بار شعر هم یاری نمی کند . . .

گویی واژه ها نیز با من قهرند ٬ اما باید بنویسم . . .

برای همه از بزرگی خویش در پناه تو گفتم ٬ حال از کوچکی خویش در برابر تو . . .

همه باید بدانند . . .

باید بنویسم ٬ دردناک است ٬ گاهی واژه ها تنها چاره اند . . .

چشمانت را ندارم اما شور نگاهت همیشه با من است . . .

صدایت را ندارم اما سحر کلامت جاودانیست . . .

حضورت را ندارم اما گرمی لبخندت بر وجودم نقش بسته . . .

با این همه باز گاهی به واژه ها دل می بندم . . .

می دانم عزیزم ٬ می دانم حقیرانه است ٬ من برای خوب بودن  تلاش می کنم و در این کار همیشه خستگی هست . . .

تو طراوت لبخندی و من تو را به خستگی هایم مهمان می کنم . . .

چه کنم ؟

جز تو مرا پناهی نیست . . .

*** . . . دوستت می دارم تا مرز جنون . . . ***

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 23:43 موضوع | لینک ثابت


18

 

عاشق تنها
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز ........ باورت مي شود ؟
ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
 

 

اگه بگی دوستم نداری

 گریه نمی کنم 

 بلکه آرزو می کنم

 عاشق کسی بشی که

 دوستت نداشته باشه

 


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


قصه من

 

من پـذیـرفتـم شکـسـت خـویـش را

پـنــدهــای عـقــل  دور انــدیــش را

من پذیرفتم که عشق افسانه ست

ایـن دل درد آشـنــا ، دیـوانــه است

می روم  از  رفـتـنــم  شــاد بـــاش

از  عـــذاب دیـــدنــــم ، آزاد بــــاش

آرزو دارم نـفـهـمــی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

دل بـه دست دیگـران دادن از دیـوانگیست

من پشیمانم ولی خودکرده را تدبیر نیست

 

 در یک روز پاییزی آمدی، وجودم از گرمای وجودت گرم شد، صدایت سکوت سنگی لبانم را شکست...نگاهت، عاشقم کرد...قلبت درهای قلبم را با عشق گشود، و قلبم خانه ات شد و غرورت، خردم کرد... و سکوتت، شکست مرا... و تو رفتی... خودت آمدی و خودت هم رفتی... ولی قاب عکس چشمانت هنوز در خانه قلبم آویزان است... صدای تو هنوز هم زیباترین ترانهایی است که از خانه به گوش میرسد... و غروب، هر روز جای طلوع را در پنجره گرفته و طلوعش روزی است که دوباره بیایی...

جای جای این خانه پر است از خاطراتت، که اگر می توانستی آنها را هم با خود می بردی، هنوزم وقتی دلتنگم، دلتنگیم از توست و از نبودت،... و اگر شادم، شاید خاطره ای از روزهای شیرین با تو بودن را مرور می کنم... و تو کجایی؟!... شاید در قلب دیگری خانه کردی و شاید هم دیگری در قلب توست که اینگونه رفتی و باز نگشتی و قلبم شکست... می دانم دیگر نمی آیی... ولی در ته مانده قلبم امیدی است که می گوید: شاید، فقط روزی باز گردی... و این بار با عشق،...

می گو یند آدمی با امید زنده است و من به این شاید ها زنده ام... پس برای برداشتن ته مانده خاطراتت هم که شده،...دوباره برگرد...

 

با تو شروع می کنم ، با تو به راه می روم

با غزل ِ نگــاه ِ تـو  ، باقــــی ِ راه  می دوم

 

با تو شروع می کنم ، با تو به ماه می روم

با نگه ِ خیره ی تو ، مــــــن به نگاه می روم

 

با تو شروع می کنم ، با تو ادامه می دهم

با تو به زندگانیــم ، رنگ ِ زمــــانه می دهم

 

با تو شروع می کنم ، با تو جوانه می دهم

با تو به بیکسـی ِ خود باز آشیانه می دهم

 

با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم

با تو که در بر  ِ منی ، من به نیــاز می رسم

  

با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم

با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم

 

 با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم

با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم

 

با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم

با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم

 


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت


دیر شده وحید خیلی دیر

 

وقتی تو را سیر می نگرم ، سراپا خاموشی و نشاط می شوم ... تو را با چشم ستایش می بینم و صدای لطیف بر هم خوردن بال فرشته ای را می شنوم که تو مظهر اویی ...

در خاموشی و حیرت لبخند می زنم ، نمیدانم تویی که به نزدم می آیی تا تنها آرزوی دل آرزومندم را برآوری ... یا این امید من ، زاده ی  وهم و پنداری بیش نیست ...

روح خود را می بینم که در گردابی فرو می رود و در تاریکی عمیق شب زمزمه دلپذیر و خوش آهنگی را می شنوم که از سر چشمه تقدیر برمی خیزد ... مبهوت و آشفته رو به سوی آسمانها می کنم و در برابر ستارگان زانو می زنم تا به سرود مقدس روشنایی که اختران آسمان می خوانند گوش فرادهم

 

تموم آسمون مهتابه امشب

ز تنهایی دلم بی تابه امشب

من اینجا بی کس و بیدارم امشب

ولی اون بی خبر در خوابه امشب

 

 کاش میدانستی که چقدر تنهایم

آنقدر که رد پایت پاتوق ولگردی های شبانه ام شده

 

 

گر نمی دیدم  در این دنیا تو را

گر نبودم با تو هرگز آشنا

گر در آن محفل نبودی همچو شمع

یا نمی دیدم تو را در بین جمع

عاشقی گر در سرشت من نبود

یا که عشقت سرنوشت من نبود

گر تو را بخت بد کوتاه من

سوی دیگر می کشید از راه من

این زمان جانم ز مهرت پر نبود

سینه ام منزلگه این دُر نبود

گر چه عشقت غیر حسرت بر نداشت

ساقیت جز درد در ساغر نداشت

 

 

می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق... بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟ در کجای زندگیت است؟ دلم به حال عشق می سوزد.چرا سالهاست کسی را عاشق ندیدم؟... مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است ... رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون حس عشق می گوید: صبح بخیر.... صدایش در صدای باد گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد. زمان می گذرد در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی مانده، حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد. حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند. ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در می یابی که چقدر زود دیر شده... به تکاپو می افتی... در غربت بیابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل، در... دنبال عشق می گردی. دیر شده وحید خیلی دیر. هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد. سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی. امروز حرف حقیقت را باور می کنی وحید ... اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده... 

 

 

 

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم

من صبورم اما...

چه قدر با همه ي عاشقي ام محزونم

و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز  غــم  مغمومم

من صبورم اما...

بي دليل از قفس کهنه شب مي ترسم

بي دليل از همه ی تيرگي تلـخ غروب

و چراغي که تو را از شب متروک دلم

دور کند مي ترسم

مـن صـبــورم امـا ...

آه... اين بغض گران چه مي داند صبر چيست؟

 

ديدي!
ديدي شبي در حرف و حديث مبهم بي‌فردا گُمَت کردم
ديدي در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدي آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدي!

آخرين روزِ همان خداحافظی آخرين، يادت هست!؟
سکه‌ي کوچکي در کف پياله با آب گفتگو مي‌کرد،
پسين جمعه‌ي مردمانِ بي‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.

راستي هيچ مي‌داني من در غيبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتي يکي خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
رسيد، اما وقتي که ديگر هيچ کسي در خاموشيِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمي‌ديد.

در غيبت پُر سوالِ تو
آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتي
هرگز روشناييِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.


مگر مي‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بي‌نشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه مي‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمي‌کني، ها!؟
باشد، گريه نمي‌کنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه مي‌افتد.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد
هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که باراني‌ست ...!

برهنه به بستر بي‌کسي مُردن، تو از يادم نمي‌روي
خاموش به رساترين شيونِ آدمي، تو از يادم نمي‌روي
گريباني براي دريدنِ اين بغضِ بي‌قرار، تو از يادم نمي‌روي
سفري ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايي، تو از يادم نمي‌روي

تو از يادم نمي‌روي
تو ... تو با من چه کرده‌اي که از يادم نمي‌روي؟!

دير آمدي ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌اي، دُرُست!
مراقب خواناترين ترانه از هق‌هقِ گريه بوده‌اي، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌اي، دُرُست!
خواهرِ غمگين‌ترين خاطراتِ دريا بوده‌اي، دُرُست!
اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بي‌خبر، چرا؟

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدي!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ي هميشگي بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بي‌قرار مي‌دانستم
ديدار دوباره‌ي ما مُيَسّر است !
مرا نان و آبي، علاقه‌ي عرياني،
ترانه‌ي خُردي، توشه‌ي قناعتي بس بود
تا براي هميشه با اندکي شادماني و شبي از خوابِ تو سَر کُنم.

مي‌دانم
حالا مي‌دانم همه‌ي ما
جوري غريب ادامه‌ي دريا و نشانيِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ي ليالي!


در جمع من و اين بُغضِ بي‌قرار، جاي تو خالي!

در غروب تنهايي تو را به انتظار نشسته ام.....

به افق دور دست چشمانت پرواز مي كنم

و نام تو را زير لب زمزمه مي كنم

و سر مست از لحظه هاي با تو بودن ترانه زندگي را مي سرايم....

 
 
چشمانم را مي بندم و با قلبم صدايت مي كنم

و قلبم از عطر نگاهت لبريز مي شود

مي خواهم حضورت را بر بوم دلم جاودانه كنم...

به رقص موزون موهايت نگاه مي كنم به سويت مي آيم

تا خستگي هايم را در زلال قلبت مرهم گذارم...

به ناگاه چون گلبرگهاي گل سرخ در تند باد ابديت محو مي شوي

و من دلتنگ حضورت با گريه آسمان همنوا مي شوم…


 

نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت


منم زنـدانـی عـشـقـت

 

روزی مـرا ترک خـواهـی کرد
وبـه سـادگی یـک خـواب دور خواهـی شـد
از آسمـان آبــی مـرا خـواهـی گـرفت
و در روزهای جهنـمی خـواهی سـوزاند
روزی تصویـر مـرا خواهـی برد
و از اشـک من ابدیت خواهـی ساخـت.
من روزی تو را در انـزوای خویـش
زمـزمـه خـواهـم کرد
و در تمـام ثانیه هـا از تو یـاد خواهـم بـرد
و بـی تـو به تنهـایـی بـه مـاه خیـره خواهـم مانـد
روزی بـی تـو خستـه از ایـن زمانـه خواهـم شـد
و بـا تمـام غــرور
از جدایـی شکست خواهم خورد
و بیـش از نفسهایـم تـو را آرزو خواهــم کرد..
تــو روزی از مــن دور خواهــی شــد
همچـو بـرگـی از درخـت
با دسـت نسیـم خواهـی رفـت
و در جایـی دور از من خواهی نشسـت
و مـن روزی با هـر آنچه از مـن برده ای
بـی تـو به تنهایـی
در سـوگـواری عشقمـان خواهـم گـریست.
آه از آن روزهای زنـدان عشـق
که می آینـد تا بماننـد
آه از این عبـور بی فرجـام
وقتـی نیستـی بـرای مانـدن
بهتـر که روزهـا هـدر شونـد
و لحظه ها بمیرند
وقتی که صبح با تو آغاز نمی شود
بهتر که آغاز بمیرد و پایان شود.
افسوس خوب من
افسـوس که در یکـی
از ایـن روزهـای بـهـاری
مـرا تـرک خـواهــی کـرد.

 

 

 

بیـــــادت داغ بر دل می نشانم

                   ز دیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جدایی

                    نیســــتان را به آتش می کشانم

         نیستــــان را به آتش می کشانم

بیـــــادت ای چراغ روشن من

                     ز داغ دل بســــــوزد دامن من

زبس دردل، گل یادت شکوفاست

                      گرفتـــــــه بوی گل پیراهن من

           گرفتـــــــه بوی گل پیراهن من

همه شب خواب بینم،خواب دیدار

                      دلی دارم ، دلی بی تــــاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم،چه سازم؟

                      نه تــــــاب دوری و نه تاب دیدار

سری داریـــــــم و سودای غم تو

                       پری داریـــــــــم و پروای غم تو

غمت از هر چه شادی دل گشاتر

                        دلی داریــــــــــم و دریای غم تو

            دلی داریــــــــــم و دریای غم تو

            دلی داریــــــــــم و دریای غم تو

این منم ؟ نه ٬ نه ٬ این من نیستم

من که با دلواپسی ها زیستم

من که در طوفان سختی های تلخ

بی صدا در غربتم بگریستم

این منم ؟ نه ٬ نه ٬ این من نیستم

هر نفس می پرسم از خود کیستم ؟

سردی عشقم ؟ سکوتم ؟ سایه ام ؟ 

ماتمم ؟ دردم ؟ عذابم ؟ چیستم ؟

ای همیشه با دلم همراه و یار

لذتی از جنس خوشبختی بیار

ابر شو در آسمان دیده ام

بر غم بی طاقتی هایم ببار !

 

 


 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت


 

پنهان نمی کنم زشما دوست دارمش

 اندازه ی خــدا به خدا دوست دارمش

هر چه از زمین وزمان خسته ام ولی

  برون از تمام قید وبندها دوست دارمش

چشمـان مــن نشانه دل تنگی من است

    از من نپرس اینکه چرا دوست دارمش ..

 

 

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي


اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد، امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي


اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش مي بندد، تمام قصه هايي را كه در طول سه بهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور ميكردي


اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند ، آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود


اگر مي دانستي كه قلبم براي قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد، عشق را در امواج نگاههاي بي تابي و دل نگراني هايم مي ديدي و حقيقت درونم را مي گرفتي


اگر مي دانستي كه چقدر بيقرار و دلتنگ تو و لحظه هاي شيرين با تو بودن و حس كردنت هستم ، تپش موج هاي عاشقي را در چشمانم حس مي كردي و مي دانستي كه چقدر چشم به راه توام


اگر مي دانستي كه حتي با وجود بودنت و حس كردنت بازم هميشه و هرلحظه دلتنگ توام، مي ديدي كه يك ديوانه چگونه براي حضور تو و نفسهايت پرپر مي شود و هر لحظه اشك مي ريزد


آري من چشم به راه توام اي ماه تابان هستي

مـن بـیـقــرار تـــوام ای هـمــدم بي كسـي هـايـم
من بي تاب لحظه هاي بودنت هستم اي ستاره ي شبهاي تارم
من زنده به عشق توام ، پايبند نفس هاي توام ، و در انتظار حضور ديدگان عاشقت هستم